این روزا
و اما در احوالات ماه رمضان که دیگر یک روز باقی مانده تا تمام شود بنویسم که خدا را سپاس که دست و پا شکسته روزه هایمان را گرفتیم البته به جز یک هفته آخر که قسمت نبود و از ضعف و بی حالی و درد معده به خود می پیچیم. در این ماه به برکت ماه رمضان زیاد میهمانی رفتیم والبته هفته ی دوم هم نوبت افطاری ما بود و آرادی حسابی بازی کرد و لذت برد تا جایی که هنوزم که هنوز از ما میپرسد مامان میشه دوستانمان را دعوت کنی تا بازهم بیایند و بازی نماییم و صد البته از حال و روز مادر بینوا بعد از افطار خبر ندارد که چه برسرمان آمد تا خرابه های بعد از بازی با دوستانشان را جمع کنیم. و از مهد کودک رفتن پسری که عادت نموده اند و اگر یک روزی قرار باشد نیایم...















